تقدیم به کسی که اسمش رانمی گویم

خدایا…می دانم تو همیشه با منی ولی تنهایم مگذار یا شاید بهتر باشد بگویم:نگذار تنهایت بگذارم

 

 یه وبلاگ جدید ساختم زندگی واقعی یه سری اشخاص هستش

 هر روز یه قسمت میزارم ....

هر کی دوس داشت زندگیشتو بگه بازنویسی میکنم میزارم.......

 

                                    *  کلیک * 

  

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 21:8 توسط باران|

 

چقد دلم میخاد شب های قدر جمکران باشم

 

 

 

+عاشق جمکرانم .....

 

________________________________________________

+عشق ینی........

 

 

 

خداوندا میخواهم دوباره متولد شوم

 

این شب ها بهترین زمان برای تولدی دوباره است

 

خدایا وقتی به گناهانم فکر می کنم دلم می گیرد.

 

وقتی به بلاها فکر می کنم دلم می گیرد.

 

وقتی به زندگیم فکر می کنم دلم می گیرد .

 

وقتی به خطاهایم فکر می کنم دلم می گیرد .

 

وقتی به سخنان گزافه ام فکر می کنم دلم می گیرد .

 

وفتی به سیرت گناه آلودم فکر می کنم دلم می گیرد .

 

و در مقابل

 

وقتی به عظمتت فکر می کنم آرامش می گیرم .

 

وقتی به رحمانیتت فکر می کنم آرامش می گیرم .

 

وقتی به فضلت فکر می کنم آرامش می گیرم .

 

وقتی به ستاریتت فکر می کنم آرامش می یابم .

 

وقتی به مغفرتت فکر می کنم احساس تولد دوباره می کنم.

 

بارالها این شب ها می خواهم با دلی پاک به درگاه تو آیم و در مورد

 

چیز هایی که می دانی و از آنها آگاهی اعتراف کنم و با پای خود به

 

درگاه تو آیم تا شاید از جرم من بکاهی و شک ندارم که اینقدر خوبی

 

ای خدا جونم که وقتی حلقه زدن اشک را در چشمانم احساس می

 

کنی می فرمایی : ای فرشتگان من گناهان او را مانند بچه ای که از

 

نو متولد شده است بریزید که من طاقت گریه بنده ام را ندارم این همان

 

بنده ایست که هنوز هم با تمام گناهانش امید فضل مرا از دست نداده

 

و دست نیاز به سویم دراز کرده است دستهایش را خالی نگدارید.

 

البته خدا جونم هر چه قدر از فضل تو بگویم می دانم بسیار اندک است

 

می دانم به من فطرتی پاک و روحی صیقل داده شده دادی و به من

 

سخت افزاری دادی تا سیرت پاک را بسازم و من قدر این نعمات را

 

ندانستم و بجای سیرت پاک سیرتی آلوده را به درگاه تو آورده ام ، ولی

 

ای خدای بزرگوار این گناهان را به بادافره من نگیر و این بار هم زمن

بگذر .

 

 

+و امایک سخن با تو ای دوست عزیزم یادت باشد وقتی به حالت

 

 خوش دعا رسیدی و اشک از چشمانت سرازیرشد

 

 مرا از دعای خیرت فراموش نکنی.

 

                                    *التماس دعا*

                             اللهم عجل لولیک الفرج

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 14:47 توسط باران| |

 

 

ما برای رنج کشیدن آفریده شده ایم


اما به دنبال لذت بردن می گردیم


تنها راه ادامه دادن


لذت بردن از رنج هایی ست که میکشیم


"بوکوفسکی"
 
 

 

 

زن بودن کار مشکلی است

 

مجبوری مثل یک بانو رفتار کنی

 

مثل یک مرد کار کنی

 

مثل یک دختر جوان به نظر برسی

 

و همانند یک خانم مسن فکر کنی

 

_____________________________________________________

 

روی پرده کعبه


این آیه  حــک شدهـ است :


" نــَبـٌـِی عـِـبــادی انـٌــی انـَـا الغَـفور الرَحــیم "


و مـــن ...


هنوز و تا همیشهـ


ب همین یک آیهـ دلخوشـــم :



" بندگــ♥ــانم را آگــاهـ کـــن ک مــن بخشنده ی مهـــ♥ـــربانم "

 

 

+کی میشه زمستون شه

 
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 1:29 توسط باران| |

 

 

هرچه داریم از خداست و هرچه توان داریم برای خدا باید خرج کنیم.

 

با ادب خاص خود وارد این مهمانی بی مانند بشویم . . .

 

ماه رمضان بر شما مبارک

 

________________________________________

 

اعتراف میکنم دست و پا چلفتی ام

 

اعتراف میکنم کلاس سوم بودم یه کلاس اولی رو هل دادم

 

عینکش شکست بعدم فرار کردم 

 

اعتراف میکنم گاهی خیلی بد میشم و دل خیلیا رو میشکنم

 

اعتراف میکنم زبون تلخی دارم

 

اعتراف میکنم از تنهایی بدم میاد

 

اعتراف میکنم که ماه رمضون روزه نمیگیرم

 

اعتراف میکنم خودخواهم

 

اعتراف میکنم دلم میخاست یه داداش بزرگتر داشته باشم

 

 

+اعتراف کـن به هرچی که دوست داری

 

یاواست تجربه شده یا حس و حرفی که تو دلتـــه 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 11:31 توسط باران| |

 

دلت که تنگ شد.....

 

قلبت که فشرده شد...... 

 

بغضت که در گلو خفه شد.......  

 

آن زمان که هیچ کس قادر به آرام کردنت نیست....... 

 

تنها یک راه وجود دارد........ 

 

و آن هم بالا بردن دستانت..... 

 

و خواستن از او...... 

 

او که تو را در آغوش میگیرد....... 

 

و اشک های تنهایی هایت را پاک می کند....... 

 

او که آرام در گوشت زمزمه می کند...... 

 

نگران نباش تا وقتی مرا داری.......

 

این یک جمله برایت کافی می شود.......

 

تا با لبخند به تمام دلتنگی هایت زندگی را ادامه دهی...... 

 

 

گاهی وقتا هم دلتنگی هم نگران 

 

گاهی وقتا هم سردرگمی هم خسته 

 

گاهی وقتا دلت یه اتفاق خیلی خوب می خواد 

 

یه اتفاق که اشک شوق بنشونه رو گونه هات

 

گاهی وقتا دلت خدا رو می خواد 

 

دلت می خواد دستاشو رو سرت بکشه و اشک هاتو پاک کنه

 

گاهی وقتا بی دلیل می ترسی از آینده از گذشته از حال

 

خنده داره ............. وقتی اینا رو جمع ببندی 

 

میشه کل لحظاتت ، میشه کل عمرت 

 

اون وقته که سرتو برمیگردونی و میبینی که 

 

ردپایی جز ناامیدی تو زندگیت نیست 

 

و تو موندی و یه عمر پرسه زدن در تاریکی ............

 

نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 14:17 توسط باران| |

 

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد وگفت 

 

 اما من درخت نیستم .

 

تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :



 من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

 

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .



انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت



 راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ،

 

اما باز هم خندید .پرنده گفت :



نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .



انسان دیگر نخندید.

 

انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست

 

چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت

 


 غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم

 

که پر زدن از یادشان رفته است .

 

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،

 

اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .


پرنده این را گفت و پر زد.

 

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد

 

و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ،

 

آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .


آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

 


یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

 

زمین و آسمان هر دو برای تو بود .

 

اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟



انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد

 

 آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .

 

 

+دلم خیییییییییلی براتون تنگ شده.......

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 12:39 توسط باران| |