X
تبلیغات
تقدیم به کسی که اسمش رانمی گویم


تقدیم به کسی که اسمش رانمی گویم

تلنگر کوچکی است بــاران....وقتی فراموش میکنیم ؛آسمان کجاست …

 

 یه وبلاگ جدید ساختم زندگی واقعی یه سری اشخاص هستش

 هر روز یه قسمت میزارم ....

هر کی دوس داشت زندگیشتو بگه بازنویسی میکنم میزارم.......

 

                                    *  کلیک * 

  

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 21:8 توسط باران|

 


راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟



تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم

 

که از زندگی خیری ندیدیم.



شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:

 


قیمت یه روز بارونی چنده؟

 


یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می‌خری؟

 


حاضری برای بوکردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه

 

اسکناس درشت بدی؟

 


پوستر تمام‌رخ ماه قیمتش چنده؟



ولی اینم می‌دونی که اگه بخوای وقت بگذاری

 

و حتی نصف روز هم بشینی به گل‌های وحشی

 

که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته‌هاش ازت پول نمی‌گیرن!

 


چرا وقتی رعدوبرق میاد تو زیر درخت فرار می‌کنی؟

 


می‌ترسی برقش بگیرتت؟

 


نه، اون می‌خواد ابهتش رو نشونت بده.

 


آخه بعضی وقت‌ها یادمون میره چرا بارون می‌یاد!

 



این‌جوری فقط می‌خواد بگه منم هستم

 


فراموش نکن که همین بارون که کلافت می‌کنه

 

 

که اه چه بی‌موقع شروع شد، کاش چتر داشتم،

 

 

بعضی وقتا دلت برای نیم‌ساعت قدم‌زدن زیر نم‌نم بارون لک می‌زنه.

 


هیچ‌وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

 


شده از خودت بپرسی

 

 

چرا تمام وجودشونو روی سر  ما گریه می‌کنن؟

 



او‌ن‌قدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی‌مونه و نابود میشن؟

 


ابرا رو می گم

 


هیچ‌وقت از ابرا تشکر کردی؟

 


هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره‌ذره وجودشو انرژی

 

 

می‌کنه و به موجودات زمین می‌بخشه؟!


 


ماهانه می‌گیره یا قراردادی کار می‌کنه؟

 


برای ساختن یه رنگین ‌کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

 


چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می‌شه؟

 


بابت این کارش چقدر حقوق می‌گیره؟

 


چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی‌یاد؟

 


چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی‌کنیم؟

 


تا حالا شده به‌خاطر اینکه زیر یه درخت بشینی

 

 

و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟

 


قشنگ‌ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار

 

 

رودخونه گوش کنی.

 



قیمت بلیتش هم دل تومنه!



خودتو به آب و آتیش می‌زنی

 

که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت

 


ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می‌تونی قشنگ‌ترین تابلوی

 

 

 گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی.

 

 

گل‌های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه‌تنها رنگشون پاک

 

 

نمی‌شه، بلکه پررنگ‌تر هم میشن

 

 

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی،

 

 

چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می‌کنه و می‌بره.

 




تو که قیمت همه چیز و با پول می‌سنجی

 

 

 

تا حالا شده از خدا بپرسی:

 


قیمت یه دست سالم چنده؟

 


یه چشم بی‌عیب چقدر می‌ارزه؟

 


چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

 


قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟





خیلی خنده داره نه؟

 


و خیلی سوال‌ها مثل اینکه شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...

 


اون وقت تو موجود خاکی

 

 

اگه یه روز یکی از این دارایی‌هایی رو که داری ازت بگیرن

 

 

زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می‌گیری؟

 


چی خیال کردی؟

 



پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!

 


اینا همه لطفه،

 

همه نعمته که جنا‌ب‌عالی به‌حساب حق و حقوق خودت می‌ذاری

 


تا اونجاکه اگه صاحبش بخواد می‌تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

 

 
پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...

 


اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

 


قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟

 


چقدر باید بابت مکالمه روزانه‌مون با خدا پول بدیم؟

 



یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو،

 

 

بی‌منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم

 

 

اون وقت می‌فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی مي‌کنی!

 


قدر خودت رو بدون

 

و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

 



به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو




مهربانی یعنی فرستادن یک نامه به یک دوست

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

می ایم اما کی ؟نمیدانم..........

 

خوبی بدی دیدین حلال کنید............

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 14:16 توسط باران| |

 

 

 چـــتـــــر

اختراعِ عاشقانه ی خوبی ست

وقتی میشود

زیرِ باران

ببندی اش ...



سمانه سوادی

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+یه عالمه برف بازی کردم...............

 

 

 

 

 

+از محبت های همه تون متشکرم دوستای عزیزم.........

 

+هستم ولی کمرنگ.......

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 12:2 توسط باران| |

 

 

روزهایم سریع می گذرند ...


انگار هربار که ساعت مچی ام را نگاه می کنم

 

یک قرن گذشته است و نگرانم ...


نگرانم

 

دفعه بعدی که می خواهم ساعتم ر انگاه کنم و یک قرن دیگر پیر شوم ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

+میرم...........اگه خدا بخاد زود بر میگردم.......

 

+داستان ها رو دوقسمت طولانی گذاشتم تا بیام ادامه بدم...........

 

+مواظب خودتون .........مهربونیاتون..........دل هاتون باشید........

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 12:51 توسط باران| |

 

 

این روزها بدجور دلم برای چشم های معصوم کودکیم میسوزد ؛

 

چشم های روشنی که ساده می نگریست و غرق تماشا بود....

 


بس که آدم های بزرگ و پیچیده دستان تیره شان را جلوی نگاهش ابر کردند

 

،طفلک چشم هایم بارید و قد کشید....

 


دیگر نگاه من بزرگ شده است باور کن!

 

آنقدر بزرگ که میتواند قد آدم بزرگها ، دنیا را پر ازتیرگی و پیچیدگی ببیند....

 


ببین ! بزرگ شدم با این نگاه بزرگ !

 


اما تو آدم بزرگ قصه من میشود بگویی چقدر باید بشکنم

 

تا هنوز همان کودک معصوم با چشمان روشن باشم؟

 

 

+دوستای عزیزم شرمنده که نمیتونم دعوتتون کنم............

داستانو تموم کنم به همتون سر میزنم............

+دوستتون دارم..............مواظب دل هاتون مهربونیاتون باشید..............

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 14:17 توسط باران| |

 

 

 

دلم برای پاکی دفتر نقاشی وگم شدن خورشید همیشه خندان در آن

 

آسمان همیشه آبی،زمین همیشه سبز،و کوههای همیشه قهوه ای

 

دلم برای خط کشی کنار دفتر مشق با خودکار آبی و قرمز

 

برای پاکن های جوهری و تراشهای فلزی،برای گونیا و نقاله و پرگارجامدادی

 

دلم برای تخته پاک کن و گچ های رنگی کنار تخته

 

برای اولین زنگ مدرسه،برای واکسن اول دبستان

 

برای سر صف ایستادن ها

 

برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته

 

دلم برای مبصر شدن،برای از خوب،از بد،دلم برای ضربدر و ستاره

 

دلم برای ترس از سوال معلم،کارت صد آفرین

 

بیست داخل دفتر با خودکار قرمز و جاکتابی زیر میزها،

 

جا گذاشتن کتاب و دفتر

 

دلم برای لیوان های آبی که فلوت داشت

 

دلم برای زنگ تفریح،برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها،

 

دلم برای لی لی کردن

 

دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم،برای اردو رفتن

 

برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن

 

دلم برای روزنامه دیواری درست کردن برای تزئین کلاس

 

برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود

 

برای خنده های معلم و عصبانیتش برای کارنامه...

 

نمره انضباط،برای مهر قبول خرداد

 

دلم برای خودم،دلم برای دغدغه ها و آرزوهایم،

 

دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده.

 

نمیدانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند،کودکی ام را جا گذاشته ام.

 


 

کسی آن سوی حصار نیست که کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟؟؟!!!


_________________________________________


متشکرم از همه دوستای عزیزم که منو تو این مدت فراموش نکردن........



 

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 23:49 توسط باران| |