تقدیم به کسی که اسمش رانمی گویم

خدایا…می دانم تو همیشه با منی ولی تنهایم مگذار یا شاید بهتر باشد بگویم:نگذار تنهایت بگذارم

 

عکاس:خودم

 

ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ،


ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ،


ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ . . .


ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،


ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ،


ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﻡ ﺧﺪﺍ . . .

ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻼﺣﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﭽﯿﻨﺪ ،


ﻧﻪ ﺁﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ . .


ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،


ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﯿﭽﯿﻨﺪ !


ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺟﺰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ . . . .

 

____________________

 

برای ورود به وبلاگ داستان ها کلیک کنید

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:8 توسط باران|

 

من یک مرد معمولی هستم


تو هم یک زن معمولی هستی


و ما هر دو نیازهای معمولی داریم


نیاز به آب و غذا و کمی هوا


و این که با هم باشیم


و همدیگر را دوست داشته باشیم


واین که خیلی معمولی


بمیریم...

پس چرا سعی می کنی همه چیز را انقدر سخت بگیری عزیزم؟


وقتی که زندگی


تا این حد معمولی است


پس بدترین چیزی که می تواند برای من و تو اتفاق بیفتد


چیزی نیست


به جز


یک اتفاق معمولی...!



شل سیلوراستاین

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:40 توسط باران| |

 

من انقلاب را با ۸۲ مرد شروع کردم،

 

اما اگر قرار باشد دوباره این کار را بکنم،۱۵- ۱۰ نفر معتقد برایم کافی است.

 

اگر ایمان و برنامه داشته باشید، مهم نیست که چقدر تعدادتان کم باشد.

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:39 توسط باران| |

 

+باغ فلاحت....من و دوست جانم........

 

+دلقک بد مزه ای که انتخاب من بود

 

+دوست جانم خیلی بدش اومد

 

+تقصیر خودته دوستکم من که گفتم تو انتخاب کن

 

و در ادامه در پی گردش هایمان چشممان به این افتاد

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:53 توسط باران| |

آدم‌های امن،

 

همان‌ها که همه چیز می‌توانی بهشان بگویی...

 


اینها تا لباسی تازه تنت ببینندنمی‌پرسند

 

 

از کدام مغازه خریدی؟ مارکش چیه؟ چند خریدی؟

 


می‌گویند چقدر قشنگه،

 

 

بهت می‌آید، من عاشق این جنس ژاکتم.




از سفر که برگردی نمی‌پرسند کجا رفتی؟

 

 

با کی و چرا رفتی؟ اسم هتلش؟ چه‌قدر هزینه شد؟

 


می‌گویند خوش گذشت؟ سرحال شدی؟




ماشین تازه بخری، نمی‌پرسند نو است یا دست دوم؟

 

 

 

از کجا خریدی؟ نقد یا قسطی؟ چند خریدی؟

 


می‌گویند راحتی باهاش؟...

 

 

خوبی این ماشین اینه که مصرفش پایینه.  



گوشی موبایل بخری نمی‌پرسند

 

 

از علاء‌الدین خریدی یا پایتخت؟ چند خریدی؟

 


می‌گویند این گوشی‌ کیفیت تصویرش بالاست.

 


دانشگاه قبول شوی، نمی‌پرسند کدام دانشگاه؟

 

 

شهریه‌اش چه قدره؟ وای چقدر دوره!

 


می‌گویند چه رشته‌ای به سلامتی؟

 

این رشته بازار کار خوبی دارد اگر تلاش کنی.



مشغول کاری تازه‌ شوی، نمی‌پرسند حقوقت چه قدره؟

 

اسم شرکتش چیه؟ جایش کجاست؟

 


می‌گویند شغلت را دوست داری؟

 

صاحبکارت یا همکارهایت آدم‌های خوبی هستند؟

 

می‌گویند این‌جور شغل‌ها جای پیشرفت دارد.

 


کسانی که فقط خود خود خودت هستی که براشون

مهمی.

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:0 توسط باران| |

 

 

حسین فریاد می زند:


"هل من ناصر ینصرنی؟"


و من درحالی که نمازم قضا شده است می گویم:


لبیک یاحسین!لبیک...


حسین نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می

کند...


و من باز می گویم:


لبیک یاحسین!لبیک...


حسین شمشیر می خورد من سر مادرم داد می زنم و می گویم:


لبیک یا حسین!لبیک...


حسین سنگ می خورد،من در مجلس غیبت می گویم:


لبیک یا حسین! لبیک...


حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می آید

 

و من در پس نگاه های حرامم فریاد میزنم:


لبیک یا حسین ! لبیک...


حسین رمق ندارد باز فریاد میزند:


هل من ناصر ینصرنی؟


من محتاطانه دروغ میگویم و باز فریاد می زنم:


لبیک یا حسین لبیک...


حسین سینه اش سنگین شده است،کسی روی سینه است...


حسین به من نگاه می کند،می گوید:


تنهایم یاریم کن...


من گناه می کنم و باز فریاد می زنم:


لبیک...


خورشید غروب کرده است...


من لبخندی می زنم و می گویم:


اللهم عجل لولیک الفرج...


به چشمان مهدی خیره می شوم و می گویم:


"دوستت دارم تنهایت نمی گذارم..."


مهدی به محراب می رود،اشک میریزد و برای گناهان من طلب

 

مغفرت می کند...


مهدی تنهاست...


حسین تنهاست...


من این را میدانم...


ومن همچنان گناه ميكنم ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 23:29 توسط باران| |