تقدیم به کسی که اسمش رانمی گویم

تلنگر کوچکی است بــاران....وقتی فراموش میکنیم ؛آسمان کجاست …

 

اگر از ترس نرسیدن به هدف دچار استرس شدی

بدان که هنوز هم به خودت بیشتر از خدا

اعتماد داری ..

این یعنی شکست .........

 

 

 

ﺍﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ


ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...


ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...


ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...


ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...


و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...


به او سخت نگیر..!


او را خراب نکن..!


ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!


ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه نزن..!


ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...


ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...


آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!


ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ،

ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند،

ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!


ﻣﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺑﯽ ﮐﹷـﺴﯽ هایش ﮐﻮﺗﺎﻫﺶ کند ﻭ

ﺍینطوری با همه ی دنیا لج کند..!


ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند،

یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!


ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند،

فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...


یک ﻭقت هایی،


یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،


ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:


"میم" مثل " مرد

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 21:14 توسط باران| |

 

چهار فصل که حرفه …



فصل پنجمی هست به نام تــــــــو ، به هوای تــــــــو ........

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:5 توسط باران| |

 

من یک مرد معمولی هستم


تو هم یک زن معمولی هستی


و ما هر دو نیازهای معمولی داریم


نیاز به آب و غذا و کمی هوا


و این که با هم باشیم


و همدیگر را دوست داشته باشیم


واین که خیلی معمولی


بمیریم...

پس چرا سعی می کنی همه چیز را انقدر سخت بگیری عزیزم؟


وقتی که زندگی


تا این حد معمولی است


پس بدترین چیزی که می تواند برای من و تو اتفاق بیفتد


چیزی نیست


به جز


یک اتفاق معمولی...!



شل سیلوراستاین

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:40 توسط باران| |

 

من انقلاب را با ۸۲ مرد شروع کردم،

 

اما اگر قرار باشد دوباره این کار را بکنم،۱۵- ۱۰ نفر معتقد برایم کافی است.

 

اگر ایمان و برنامه داشته باشید، مهم نیست که چقدر تعدادتان کم باشد.

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:39 توسط باران| |

 

+باغ فلاحت....من و دوست جانم........

 

+دلقک بد مزه ای که انتخاب من بود

 

+دوست جانم خیلی بدش اومد

 

+تقصیر خودته دوستکم من که گفتم تو انتخاب کن

 

و در ادامه در پی گردش هایمان چشممان به این افتاد

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:53 توسط باران| |

آدم‌های امن،

 

همان‌ها که همه چیز می‌توانی بهشان بگویی...

 


اینها تا لباسی تازه تنت ببینندنمی‌پرسند

 

 

از کدام مغازه خریدی؟ مارکش چیه؟ چند خریدی؟

 


می‌گویند چقدر قشنگه،

 

 

بهت می‌آید، من عاشق این جنس ژاکتم.




از سفر که برگردی نمی‌پرسند کجا رفتی؟

 

 

با کی و چرا رفتی؟ اسم هتلش؟ چه‌قدر هزینه شد؟

 


می‌گویند خوش گذشت؟ سرحال شدی؟




ماشین تازه بخری، نمی‌پرسند نو است یا دست دوم؟

 

 

 

از کجا خریدی؟ نقد یا قسطی؟ چند خریدی؟

 


می‌گویند راحتی باهاش؟...

 

 

خوبی این ماشین اینه که مصرفش پایینه.  



گوشی موبایل بخری نمی‌پرسند

 

 

از علاء‌الدین خریدی یا پایتخت؟ چند خریدی؟

 


می‌گویند این گوشی‌ کیفیت تصویرش بالاست.

 


دانشگاه قبول شوی، نمی‌پرسند کدام دانشگاه؟

 

 

شهریه‌اش چه قدره؟ وای چقدر دوره!

 


می‌گویند چه رشته‌ای به سلامتی؟

 

این رشته بازار کار خوبی دارد اگر تلاش کنی.



مشغول کاری تازه‌ شوی، نمی‌پرسند حقوقت چه قدره؟

 

اسم شرکتش چیه؟ جایش کجاست؟

 


می‌گویند شغلت را دوست داری؟

 

صاحبکارت یا همکارهایت آدم‌های خوبی هستند؟

 

می‌گویند این‌جور شغل‌ها جای پیشرفت دارد.

 


کسانی که فقط خود خود خودت هستی که براشون

مهمی.

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:0 توسط باران| |